پيروزي‌هاي علم مي‌نگريستند، كه از روزگار ايشان به بعد جهان را تغيير داده و به انسان چنان‌ امكاني براي تنظيم نيروهاي طبيعي بخشيده است كه هرگز به خواب هم نمي‌ديدند، آيا آنان با علاقه‌اي شديد به بررسي اين شگفتي‌ها نمي‌پرداختند تا دربارهٴ علل آنها، شيوه‌ها و مراحلي كه به‌ وسيلهٴ آنها اين نتايج بزرگ به دست آمده است‌، همه چيز را بدانند؟ كسي كه در ميان اين توفيق‌ها به سر مي‌برد و به آنها هيچ علاقه‌اي ندارد، جز بدان‌چه در رفاه و بهزيستي شخص او تأثير مي‌كند و او را به آساني به ارضاي اميالش قادر مي‌سازد تا به راحتي و سرعت سفر كند، در چند دقيقه با دورترين نقطهٴ گيتي مربوط شود، از رنج رهايي يابد، از بيماري‌ها بپرهيزد، و حتي مرگ را به‌ تأخير اندازد و او هرگز خود را مجبور نيافته تا به موضوع عميق‌تر توجه كند و مطالب بيشتري‌ دربارهٴ طبيعت دروني نيروهاي سحرانگيزي بداند كه كشف آنها زندگي انسان را بر روي اين كره‌ چنين با سرعت دگرگون ساخته است‌، دربارهٴ چنين كسي آنان چه خواهند گفت‌؟
 ((مسلماً هيچ فيلسوف يوناني‌، اگر از جهان امروز بازديد كند، نه به معرفتي سطحي از نتايج‌ علم جديد قانع مي‌شود، و نه قبول مي‌كند كه شخصي يكسره ناآشنا با مباني آن‌، از تعليم و تربيتي واقعاً آزاد برخوردار بوده باشد. يقيناً، او چنين كسي را وصلهٴ ناجور، يا مخلوقي‌ نامتجانس با محيط مي‌انگارد.
((ممكن است ما به تعاليم بزرگ‌ترين حكماي باستان وفادار نباشيم‌، در صورتي كه به دعاوي‌ علم توجه نكنيم‌، و نپذيريم كه اگر آنان مي‌توانستند دوباره زنده شوند، خودشان بزرگ‌ترين‌ هواداران اين دعاوي مي‌شدند. در حقيقت‌، اين فكر غلط محض است كه روح كلاسيك به هر مفهومي‌، با روح علمي مخالف بوده‌.))1
در وهلهٴ دوم‌، ظاهراً آنان مي‌خواستند بگويند كه تمام دورهٴ باستان را فقط دورهٴ باستاني‌ كلاسيك دربر مي‌گيرد و موفقيت‌هاي نژادهاي ديگري به جز خاور نزديك و حوزهٴ مديترانه‌ ارزش درخور ذكري نداشته است‌. البته‌، آنان معلوماتي دربارهٴ آثار كهن عبري داشتند، ولي حتي‌ آن هم با معلومات كلاسيكشان خوب تلفيق نشده بود. اين اطلاعات از آن جدا مانده بود، زيرا در ميان مردم مغرب زمين غالباً مذهب از زندگي جدا شده است‌. از اين‌رو تجسم آنان از گذشته جنبهٴ محلي داشت‌، و اين امر كه محل مورد بحثشان مهم بوده‌، تغييري در موضوع نمي‌دهد. آنچه را كه‌ ايرانيان‌، هنديان و چينيان انجام داده بودند، نمي‌دانستند، و نمي‌خواستند بدانند، گويي آن‌ ملت‌ها در آن سوي مرزهاي بشريت بودند. اين توجه به يك محل چندان پيش رفته بود، كه با اين كه بسياري از آنان مسيحي بودند، حتي با فيلسوفان مسيحي قديم نيز خوب آشنايي نداشتند. درست است كه به انگيزه‌هاي كلامي‌، آنان مي‌بايستي برخي آثار آباي كليسا را بخوانند، ولي اين‌


1 .بخش مهمي از اين خطابه را در ج 5، Isis ص 137 - 147 مي‌توان يافت‌.